![]() |
![]() |
|
| برای نیما پسر هگمتانه |
|
گفته نگم
خدا حافظ...
این یعنی انتظار...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:11 توسط مهتاب |
|
|
تولدم بود
میدونم مثل پارسال که 25 اسفند یادت انداختم یادت نبود.. فقط یه تبریک میخواستم نمیدونی چقدر بین این جماعت که امروز خونمون بودن تنها بودم تو نمیدونی تو هیچی از رنج هایی که میکشم نمیدونی بی وفا گفتم میخوای برم بازی در نیار یه کلمه بگی واسه همیشه میرم همه گرفتاریو دردسرای خودشونو دارن اما ای چه عشقیه نیما که با یه ذره گرفتاری فراموش میشه چند تا یک شنبه ی دیگه باید بیام نت و نباشی؟ چند بار دیگه شب و روز بزنگم و گوشیت خاموش باشه غیر از نصفه شبا دلم شکست و خدا کنه هرگز سرت نیاد چی میگم و چی کشیدم تویی که مردم بودی و پدر پارسای من... دروغ گفتی بهم اینو میشد از تو صدات حس کرد که نمیمونی اما نباید دروغ میگفتی میبخشمت و برای همیشه خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:17 توسط مهتاب |
|
|
خوش به حال پرواز که تو را می برد آن سوی خیال خوش به حال آواز که تو را می بردت تا که رسی سمت خدا که تو را میبردت تا به ملاقات خدا خوش به حال آوا که یکایک همه تکواژ سرودی ابدیست که تو را صرف احساس نمود که تو را همره بود بد به حال دل من که غم چشم تو را با چه پاکی نسرود بد به حال دل من با تو ای ناب ترین شعر خدا یک نفس یار نبود بد به حال دل من با تو همراه نبود...
----------------------------------------------- خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم نیمای من ببخش برای همه ی بد اخلاقیام این دو تا پرنده ی ناز منو آقاییم هستم شعر ماله خودم بود ببخشید تصویر دومی یه کم بی ادبی بود اما اونم منو آقاییم هستیم..!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط مهتاب |
|
|
براش دعا کنید
فقط سالم باشه دیگه چیزی نمیخوام... الان دو هفته ست خسته م و نگران از هیچی خبر ندارم فقط اینکه نیست... تلفن هم جواب نمیده من میترسم و شب و روز دعا میکنم سلامت باشه دیگه هیچی نمی خوام... تورو خدا براش دعا کنید ------------------------------------- خب برگشت اما هنوز نیومده نمیدونم چی شده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:13 توسط مهتاب |
|
میان سیل سکوت تو را صدا کردم که ابی ترین ترنم پرندگان بودی تو را صدا کردم که سر سبز ترین آیه ی خدا بودی...! که شادمانه ترین شعر ما بودی تو را صدا کردم صدای من نشنیدی و از برم رفتی کنون که قاصدک روح و قلبم را به سوی سرخیه بی منتهای عشق تابانت بسوی مهر همیشه رخشانت به دستهای باد فرستاده ام شاید دوباره برگردی دوباره جام خنده های شیرینت مرا بسی ز فرهاد عاشق تر قبول گرداند مرا بسی ز هر عاشقانه جنون عاشقانه تر داند بیا بهار دلم... و این خزان همیشه غمگین را جدا کن از دل من... ------------------------------------------------------ پ ن : آقاییه من قراره بیاد خدایاااااااااااااااااااااااا شکرت بهار دل من قراره بیاد بالاخره قاصدکا به دستش رسید پ ن : دعا کنید براش بازی رو ببرن حتی از سنندج پ ن : شعر ماله خودم بود ...برای پاکترین وجود دنیا که شاعرم کرد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:41 توسط مهتاب |
|
نیما من شاعر نبودم خیلی دوست داشتم باشم اما نمیشد ولی از وقتی اومدی شاعر شدم ------------------------------------------------------ و آن روز که رفتی یاسها مردند و برگهای خزان زده ی عمر یک یک افتادند و قلب من کنار بوته ی یاسها پژمرد و قلب تنهایم دوباره پرپر شد... هوای ابری شهر در نگاه من خفته ست و سیل غم و درد قلب تنها را دوباره آزرده ست صدا من امروز از عمیق ترین جایه این سینه ست فغان و ناله و درد سرود من مرده ست و یار من انگار چقدر آسوده ست از این جدایی ها ز بی وفایی ها خدا کند دل او همچو آسمان قشنگ همیشه آبی باد... خدا کند دل او همچو نام زیبایش همیشه رنگین باد...! ---------------------------------------- پ ن : نیما یعنی رنگین کمان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط مهتاب |
|
|
بده دستاتو تو دستام
پ ن : شعریه که رضا صادقی خونده و خیلی دوسش دارم پ ن :برای آقا نیمای گلم پ ن : یه جاهایی شو عوض کردم ( من بشم مادر ....) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:57 توسط مهتاب |
|
|
بي تو من تنها ترينم
اي عزيز قلب تنها بي تو نيمايم نمانم در ميان سيل غمها آرزوي من هنوزم گرميه دستان توست ارزويم يك نفس بوييدن لبهاي توست من همه مشتاق ديدار دلت من همه ديوانه ي ماه رخت كاش بودي با دو نور چشم تابانت عزيز كاش باشي در كنار اين غريب... ------------------------------------------------------------------------- پ ن: شعر از خودم بود براي نيماي مهربانم كه خيلي خيلي دلتنگشم پ ن : اين منو آقايي هستيم تو حياط خونه مون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط مهتاب |
|
|
نگاه سرد و غمگین را به راهی بسته ام عمری کز آن بادی نمی آید خبر از روی تابانت رسد بر قلب خاموشم کجایی ای مه زیبا کجایی پس چرا آخر نمی آیی سراغ ما بیا ای انتظار پاک که من تنهای تنهایم بیا ای صبح امیدم تو نوری باش بر شبهای تاریکم -------------------------------------------------------------------- پ.ن: این عکس منو آقایی هستیم پ.ن: منتظرم بیای نیمای مهربانم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:39 توسط مهتاب |
|
کسی صدا می زد کسی که قلبم را چقدر تنهایم میان عمری که --------------------------------------------------- پ.ن: شعر از خودم بود پ.ن : واقعا تنهام بدون چشمای نازت نیمای مهربانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:20 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات قشنگ... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
my love...(عشق من) الهه عشق! رقص عشق...! از کجا تا کجا ... نا گفته ها... |
|
RSS
|